افسوس خانوم
  
 عاشقانه ترین کلمه...تو
 
بهمن 1384
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1384
یک عاشقانه آرام

 

پاییز را بستای

و طیف طولانی رنگهای زرد

و بادهای در هم کوبنده را ...

زمستان را بستای

و بگو : سفید کننده ها را دوست دارم ...

از بهار رفته ، یاد نباید کرد .

مرگ در باغچه خانه قدم می زند

همسایه ، بی اعتنای به او ، دانه های تازه کاشته را آب می دهد .

تو آرام و عاشقانه لبخند می زنی ...


 
جمعه 30 دی ماه سال 1384

روزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند .

آنکه هرگز نان به اندوه نخورد

و شب را به زاری سپری نساخت

شما را ای نیروهای آسمانی هرگز نخواهد شناخت(گوته)


 
پنجشنبه 22 دی ماه سال 1384

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت منو مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکن


 
یکشنبه 18 دی ماه سال 1384

Never say I love you If you don't really care

 

 Never talk of feelings If they aren't really there

 

 Never hold my hand If you mean to break my heart

 

Never say forever If you ever plan to part

 

 Never look into my eyes If you are telling me a lie

 

 Never say hello If you think you'll say goodbye

 

 Never say that I'm THE ONE If you dream of more than me

 

 Never lock up my heart If you don't have the key


 
یکشنبه 18 دی ماه سال 1384

 خنده ات زیباست .

 خنده ات ارامش تمام بیقراری هاست

 . بیصدا بگذر از من مرا با تو پیوستی نیست

یکبار ولی با نوای سه تارت کوچه را در هم بریز و مرا ،

 تا بلند بلند برایت بخوانم  آواز کوچه گردی های شبانه ات را  ،

 

خوش به حالت  تو لا اقل مرا داری

 


 
چهارشنبه 14 دی ماه سال 1384
تو را به خدا می سپارم

در یکی از سردترین شبهای زمستان دوباره با نگاهی آکنده از انتظار با تو وداع می کنم . بوسه روانه دل بی عشقت می کنم و در این بارانی بی پناه جسم تنهایم را زیر چتر خاطرات عشق تو پنهان می کنم . هر جایی که هستی وجودت به سلامت باد و دعای یک دل عاشق خموش بدرقه راهت باد .

تو را دعای خوش زیستن می کنم . تو را دعای عاشق بودن می کنم . با تمام بی وفایی هایت خاطراتت را می بوسم و تو را به خدا می سپارم .

 


 
سه شنبه 13 دی ماه سال 1384

 همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خود

نمی دونم این نوشته از کیه . هر کیه خیلی شبیه منه


 
سه شنبه 13 دی ماه سال 1384
بی پروا

چه تلخ است لحظه ای که احساس می کنی خواسته یا ناخواسته باید تسلیم بی چون و چرای حاکم قدرتمندی چون سرنوشت بشوی . بی آنکه بتوانی در برابرش ناله کنی . عجز و لابه کنی تا شاید از قهرش چشم بپوشاند . چه اندوهناک است آن هنگام که خود را اسیر بن بست های متعددی می بینی و احساس می کنی که دیگر هیچ راه گریزی و هیچ روزنه امیدی نیست .

گویی همه چیز دست به دست هم داده اند تا تو را از من بگیرند و تو بی پرواتر از همه چیز و همه کس این جدایی را همراهی می کنی .


 
دوشنبه 12 دی ماه سال 1384

اگر ماه بودم بهر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی بهر جا که بودم

مرا می شکستی مرا می شکستی

(فریدون مشیری )


 
دوشنبه 12 دی ماه سال 1384
نجوای زندگی

نمی دانم مهر تو را دستان پینه بسته کدامین باغبان در باغچه دلم کاشت که هنوز بوی پونه های باران خورده را می دهد . نمی دانم وسعت نگاهت متصل به کدامین افق بود که غروب آفتابش هنوز هم طلایی و روشن است .

به راستی که انتظارت مرا دردیست طاقت فرسا .

 به کدامین لحظه مقدس با هم بودن سوگند یاد کنم که باور کنی دوست داشتنت برایم نجوای زندگیست .

 


 
یکشنبه 11 دی ماه سال 1384
نبودنت باریست گران

امروز بارش برف و سرمای سوزناک منو دوباره به سوی خاطراتت کشوند . لحظه با هم بودن برام تداعی شد . چه روز برفی قشنگی بود . من در کنار تو و بدون هیچ هراسی از گذشته و آینده . لحظه های با هم بودن پس از مدتها جدایی . برف جلوی دیده ها رو گرفته بود و و ما خرسند از گریز از هر چه نگاه . تنهایی برای مایی که پس از مدتها حالا در کنار هم بودیم چقدر شیرین و فراموش نشدنی بود .

ولی هیچ خوشی دوام نداره . ناگهان دوباره سرمای جدایی منو به اعماق تاریک تنهایی سوق داد . و تو می دونستی که این دفعه بی تو بودن برای من یعنی مرگ . ولی رفتی بی اونکه  حتی به خاطرات قشنگمون یه نیم نگاه بندازی .

نمی دونم چرا من نمی تونم اینطورراحت بذارمت کنار .

خیلی دلتنگتم . بی وفا نگفتی میمیرم اگه سراغم نیایی . نگفتی دلم طاقت شکستن دوباره رو نداره ؟ نگفتی چیکار کنه بعد من ؟ میدونم که نگفتی . آخه برات ارزش ندارم . حداقل به احترام و تقدیس روزهای خوش با هم بودن یه خدافظی می کردی . نمی تونستم که بگیرمت و نذارم بری . اینطوری منم دیگه چشم به راهت نمی موندم .

باشه نازنین . مواظب خودت باش . اگه تو اینطوری خوشی باش ولی بدون که مارا نبودنت باریست گران ...

بر تو چون ساحل آغوش گشودم            

 در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول                 

روزی آید که دل آزار تو باشم(فروغ  )

 


 
شنبه 10 دی ماه سال 1384
امان از این زمان

امروز وقتی دفتر خاطراتمو ورق می زدم یه شعری دیدم که فکر کنم از آقای مشیری باشه . حتما بخونینش .

روزگاری یک تبسم یک نگاه

خوشتر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ

آتش آغوش او خاموش بود

خیلی قشنگه نه ؟؟؟

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3023


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها